
بانگ گردش هاي چرخ است اينکه خلق
مي سرايندش به تنبور و به حلق
ما همه اجزاي آدم بوده ايم
وز بهشت اين لحن ها بشنوده ايم
ناله تنبور و بعضي ساز ها
اندکي ماند بدان آواز ها
موسيقي در مشرق زمين هميشه ماهيتي آييني داشته و براي دعا و نيايش و نزديك شدن به خداون به كار مي رفته است . در ايران زمين موسيقي حقيقي و حقيقت موسيقي همواره در خدمت عرفان و در حكم وسيله اي براي شناخت خداوند و نزديك شدن به او بوده است .
موسيقي ايراني در نهايت كمال خود به وجهي از عرفان مي رسد كه جداي از نگرش مدعيان آن است . در موسيقي مراسم گاتا خواني زرتشتيان تا موسيقي مراسم خانقاه و سماع درويشان تا موسيقي تعزيه و لحن هاي متنوعي كه در اذان و مناجات استفاده مي شود ، مانند اذان مرحوم موذن زاده ي اردبيلي در گوشه ي روح الارواح آواز بيات ترك اثري جاودانه به يادگار گذاشت و نيز دعا و مناجات استاد شجريان در نثنوي افشاري و نيز بخش عظيمي از موسيقي نواحي ايران كه همه و همه مثال هايي براي ارتباط مستقيم روح معنويت در موسيقي هاي اصيل اقوام مختلف ايراني است.
در اكثر نواحي بكر ايران بدون وضو دست به ساز نمي زنند . در تربت جام والده عبدالله سرور احمدي ، نوازنده ي دوتار مقامهاي جنوب خراسان حاف نصف قرآن مجيد است . استادان بي نظيري همچون حاج قربان سليماني دوتار نواز خراسان و مرحوم شاه ميرزا مرادي سرنا نواز لرستاني (كه لقب مرواريد اقيانوس گرفت ) و شير محمد اسپندار از بلوچستان در جشنواره ي بين المللي آوينيون فرانسه (1370) به عنوان هنرمندان برجسته ي جهان موسيقي شناخته شدند كه نشان از علم و معرفت و پويايي روح هنرهاي سنتي ايران دارد.
ميبينيم كه در اين گونه موسيقي ها ، نوازندگان با سازهاي بسيار ساده ، چنان موسيقي اي بوجود مي آورند كه حتي با كامل ترين سازها و بهترين نوازندگان نمي شود آن موسيقي ها را بوجود آورد .
سيد خليل عالي نژاد با يك تنبور چنان وجدي برپا ميكند كه هر كس آن را مي شنود از خود بي خود مي شود.
اما نبايد فراموش كرد كه همه نمي توانند اين موسيقي را درك كنند . براي فهميدن اين موسيقي بايد با نوازنده يك دل و هم احساس شد وهمچنين مي بايست گوشي آماده براي دريافت اين لحن ها داشت.
درست است كه تنبور وسعت صداي كمي دارد ( يك اكتاو ) اما آيا موسيقي تنبور دلنواز نيست؟ يا درست است كه بگوييم موسيقي تنبور ناقص است؟
موارد بسياري وجود دارد كه مي توان موسيقي تنبور را به عنوان كامل ترين موسيقي و خوش لحن ترين موسيقي از آن ها ياد كرد
آواز "صداي سخن عشق" با جواب آواز تنبور سيد خليل عالي نژاد
"مطرب مهتاب رو" از كيخسرو پورناظري
همچنين تكنوازي ها و آثار ارزشمند ديگر از سيد خليل عالي نژاد و كيخسرو پورناظري و هنرمندان ديگر.
بانگ سحری از تب تنبور بر آمد
عشق آتش سر کش شد و از طور بر آمد
رندانه زدی قصه هجرانی ما را
مستانه به رقص عاشق مهجور بر آمد
نزديکی جانهاست به هم نغمه تنبور
با طرز تو فرياد دل از دور بر آمد
شور طرب انگيز هنر مستی جان شد
از هستی ظلمت زده ام نور برآمد
غوغای طرب سوز غم اين دل پر درد
آهی شد و از سينه رنجور بر آمد
آتش به همه هستی اين بی خبران زد
سرخ آه غمی کز لب منصور برآمد
ساز تو غم آواز مرا زمزمه می کرد
فرياد دل از ناله تنبور بر آمد
مست می ساز تو سر از پای ندانست
ساقی همه شب می زد و مخمور بر آمد
از نغمه تنبور خليل آتش نمرود
خاموش شد و غنچه مستور بر آمد
خورشيد خروشيد و رخ از پرده بدر کرد
خم خانه خراب از شب ديجور برآمد
دف عربده جو در صف رندان قلندر
از سينه تنبور مگر شور بر آمد
ساز تو مرا نای قفس گير نفس شد
گلبانگ غزل شکوه چنان صور بر آمد
تنبور تو و شعر وفا کرد قيامت
هر مرده ماتم زده از گور بر آمد

خليل آن دوست مهربان براي همه ، يكدل با همه دل ها و هم نفس با همه نگاه هاي خوب ، آن معني شيوا و پر جذبه كه امروز مي زيست ، اما دل به خغرافياي معني ديگر داشت . عشق و جنون كه انگار امروز چيزي جز غبار برخاسته از سم ستوران پر ، پرخاش از آن برجاي نمانده است . سواران و ستوراني كه با نام عشق به مصاف مهر مي روند و به جاي روشنايي و نور ، غبار و تاريكي از خود برجاي مي گذارند . خليل دو منظر داشت : سالكي پر دوام و پر قوام از تبار يارسان كه خود را طالب حقيقت مي دانند و ديگري مغني و نغمه سراي وادي عشق و مهر و فرزانگي . مي دانم كه اين دو منظر در وجود او به يگانگي رسيده بودند . ترنم دلشدگان وادي دوست او را در نوجواني به سوي خود كشيد و به سوي تنبور ، اين ساز برجاي مانده از نياكان ، ساز مقدس و پر جذبه و پر رمز و راز . راهي كوه ها و كومه ها و زيارتگاه ها شد تا مگر جنبه هاي پنهان و سحر انگيز آواز ها و كلام هاي جويندگان و راهيان راه حقيقت را دريابند . به پرديور رفت ف درنگ كرد : اين سو يا آن سوي پل ؟! به ياران پيوست . درد هاي شاه خوشين لرستاني ، سلطان اسحاق برزنجه اي بابا يادگار ، بابا نااووس ، بابا جليل و ديگر اكابر ناحيه ي سحرانگيز اورامان را نوشيد . و به تنبور اين ساز جلالي كه مي رفت سخيف و خوار شود اعتباري روزافزون بخشيد . اعتباري كه هم از نياكانش به ارث رسيده بود و هم به دانشكده ي موسيقي رفت . نمي دانم براي چه ؟! چه قدر كوچك است اين دانشكده ي موسيقي در مقابل بزرگي مدارس مهر اورامان و بزرگي آن خنياگران نغمه سراي عشق و فرزانگي در كوهستانهاي سرد كرمانشاهان كه به اكسير عشق ياران در كومه هاي گرم جمع مي شد . چنان گرم و گداخته كه گاه شعله هاي آتش و ذغال هاي گداخته ي اجاق ف راه تسليم مي سپردند . مدرسه ي عشق آن جا بود كه خليل آن را دريافت . دوست را دريافت مهر را دريافت و تغني را و خنياگري را . او توانست در اين سال ها مجموعه ي عظيمي از نغمه ها ، حكايت ها ، روايت ها و مقامها را دريابد . از مجموعه ي عظيم استادان و پيران و مرشدان توشه برچيند و بسياري از رشته هاي به هم ناپيوسته ي موسيقي ، ادبيات ، اعتقادات و روياهاي پراكنده ي پيروان حقيقت در جبال پر وهم اورامان را به هم پيوند زند . اين پيوند هم در قلمرو نسخه هاي سرانجام نامه ، اين يادگار آييني يارسان بود ، هم در قلمرو تكه هاي جدا افتاده و پرتاب شده به اين سوي و آن سوي از مقام هاي تنبور و كلام هاي آييني با وهم در قلمرو ساخت و ساز تنبور ، كوك ها ، دستان بندي و شيوه هاي اجرايي آن . او براي پژوهندگان عرصه هاي دوستي و معرفت و خنياگري يك منبع استوار و غير قابل انكار بود ، اما هنوز جستجو گر بود . حيف ! حيف از آن بنياد استوار ، حيف ازآن نگاه استوار و حيف از آن همه پي جويي و جستجو ! همه رفت.همه بر باد شد . همه سوخت و خاكستر شد . او در آتشي سوخت كه نياكان و يارانش آن را در هنگامه ي وجد و شور به سخره مي گرفتند . وبه سان لعبتكي فروزان و آتشين ، ليك پاك و مقدس و سحرآميز ، بر زبان و دهان و تن و جان مي گذاشتند و بر آن بوسه مي زدند تا مگر خود را از آتش سوزاننده تر درون رها سازند ! . خليل رهسپار بود و زندگي در گرو عشق و مهر آوازه و نغمه و آيينه گذاشته بود . كسي كه در گرد باد عشق و شور و جنون گرفتار آيد ، راه خلاص ندارد . خليل از آتش برآمد ، خود آتش بود و سرانجام در آتش فروشد!!!

